تو رفتی...!

قطاری فریادزنان رفت

شاپرکی از شاخک خاطره پرزد و رفت

همه رفتند

نور رفت

صدا رفت

نفس رفت

همه گم شدند

در نگاه خیره من

ناشناسی آن سوتر دادی  زد

کات .. یعنی تمام

و من چه ساده می اندیشیدم  به آغاز مجدد با تو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 13:1  توسط صدرا  | 

 

نردبان دلم شکسته است میشود برای من کمی دعا کنی ؟

یا اگر خدا اجازه می دهد کمی برای من خدا خدا کنی ؟

راستش دلم مثل یک نماز بین راه، خسته و شکسته است

میشود برای بیقراری دلم سفارشی به آن رفیق با وفا (خدا) کنی؟

 

این  شعرها پیامکی بود که نیمه شب به من ارسال شد  از سوی کسی که  می شناسمش.

می دانستم هر وقت عرصه برایش تنگ می شود، برایم می نویسد.

بیچاره دیگر رویش هم نمی شود به من زنگ بزند.  هر کاری توانستم برایش انجام دادم.

 اما مشکلاتش به حدی حاد هست که طاقت کم بیاورد.

برایش دعا کنید.  برایش پیامکی فرستادم و گفتم

در اوج مشکلات سکوت کن، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.

تنها حرف امیدوارکننده ای که توانست به ذهنم بیاید و به او بگویم .

 

اما سخنی با خدا :

خدایا ! می دونم گفتن یک کلمه  چرا ؟ کفر بنده ات محسوب می شود .

حتما صلاح بندگانت را بهتر از خود آنها می دانی  و بهترین ها را برای آنها مقدر می سازی .

حتما مهربان تر از بندگانت برای خود آنها هستی .

اما باز هم  با کارهایت مجبورم می کنی بگویم  چرا ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 9:57  توسط صدرا  | 

 

 این چند روز که حال خوشی نداشتم ، دوست خوبی با من تماس گرفت .

دوست که نه یک همدم . یک پیرمرد دوست داشتنی .

البته با یک ذره تفاوت ...  این بنده خدا  از هموطنان اقلیت مذهبی است .

آشنا شدن ما  با این پیرمرد  ارمنی برای خودش داستانی دارد.  به من میگه رفیق .

من هم به اون می گم رفیق.

  به من گفت رفیق دیگه به ما سر نمی زنی ؟  گفتم رفیق سرم خیلی  شلوغه .

گفت  بیا پیش خودم  تا بسازمت . 

با شوخی گفتم  نمی دونستم تو کار بساز و بفروش هستی .

قاه قاه خندید و گفت  فروختن که کار آدمهای سیاسی مثل تو هست .کار من ساختن هست .

حرف حساب جواب نداشت . گفتم کارهام تموم شد  میام پیشت .

خسته و کوفته  با قیافه ای گرفته وارد مغازه اش شدم . با خوشرویی اومد به استقبالم .

گفت نبینم رفیقم گرفته باشه . 

گفتم چه خبر ؟  گفت خبر چه بهتر از اینکه تو الان پیشم هستی .

خنده تلخی کردم و گفتم  خیلی  جدیدا رفتی توی کار سمساری و جنس بنجل .

گفت  تو پیش من باش عیبی نداره بنجل باش.

خلاصه ما کم آورده بودیم .

گفت می دونم چی حالت رو می گیره . گفتم من که چیزی نگفتم . گفت لازم نیست بگی .

می شناسمت .  گفت تحمل کن .  خدا داره امتحانت می کنه .  باید خیلی چیزها رو ببینی

 تا ظرفیتت بالا بره .  اونوقت به تدریج یه جور دیگه تو رو امتحان می کنه .

گفتم چه جوری ؟  گفت : الان تو می بینی و غصه می خوری. بعد تو رو در موقعیتی قرار میده که

عمل کنی با آن چیزی که آرزوش را داشتی . 

گفت همین افرادی که الان در یک جایگاهی هستند روزی مثل تو غصه می خوردند

وقتی خدا در موقع عمل امتحانشون کرد جا زدند.  تو مواظب باش آن موقع جا نزنی

که یکی دیگه از دیدن  تو و  کارهات غصه بخوره .

گفت : ساختمت رفیق ؟

گفتم ساختی رفیق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 21:16  توسط صدرا  | 

 

گاهی اوقات حجم  زنگ های موبایل یک نفر به قدر ی زیاد می شود که توان پاسخگویی

و حال پاسخگویی ندارد.

در این مدت  وضع من هم اینگونه بود .  تلفن پشت سر هم . موبایل بیچاره دیگه قاطی می کرد .

همکاران و مدیر واحد مربوطه من هم تعجب می کردند از این همه زنگ خور تلفن .

ولی این تازه در محل کار بود . از زمان خارج شدن تا زمانی که به منزل می رفتم و در منزل استقرار می گرفتم  این وضعیت ادامه داشت .

از همه جور قشری هم تماس می گرفتند .   از این ناراحت نبودم که با من تماس گرفته می شد

اما گاهی صدای خسته و عجله در جواب دادن اینگونه به مخاطبانم القا می کرد  که من به آنها اهمیت کافی نمی دهم  یا گاهی امکان پاسخگویی را نداشتم  و در انبوه  تلفنهایی که می شد

از یاد می بردم که باید به نفری که پاسخ ندادم زنگ بزنم .

به تمام اینها اضافه کنید  مشکلات روزمره ای را که گاها بدجوری به گیر و گور می افتد.

تا اینکه دیشب خستگی و ناراحتی از موضوعی  بدجوری کلافه ام کرده بود و مجبور به خاموش کردن گوشی شدم .

۴ صبح که از خواب برخواستم انبوه پیامک بود که به مناسبت های مختلف روانه گوشی ما شده بود و تا روشن کردم پشت سرهم ردیف شد به آمدن .

و باز از هفت و نیم صبح اولین زنگ ... تا ظهر امروز باور کنید ۴۰ بار گوشیم زنگ خورد و ۲۰ بار خودم تماس گرفتم . تا شب خدا بخیر کند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 15:54  توسط صدرا  | 

 

 

می خواهم امروز شما را با واقعیتی آشنا کنم . ما در دروس ارتباطات چیزی خوانده بودیم به نام تحلیل محتوا ..

تحلیل محتوا در واقع فن  یا تکنیک  یا روشی است برای اینکه متوجه بشویم چه چیزی بیشتر در

 مطبوعات و رسانه های ما عنوان می شود در یک بازه زمانی .

تعریف ناقصی گفتم چون قصدم گفت و گوی درسی نیست .

من تمامی رزنامه های کشور را هر روز تورق می کنم .

اگر شما در یک بازه زمانی ده روزه یا یک ماهه روزنامه های کشور را تورق کنید سردستی

 متوجه فاجعه می شوید .اگر این  ارزیابی شما  یک ساله باشد متوجه عمق فاجعه خواهید شد .

نگاهی به خبر های اختلاس های بانکی ، فساد اداری ، واردات  قاچاق ، ورود مواد مخدر ،

 بروکراسی اداری ، واگذاری مجوزهای  بی حد وحصر ، فامیل بازی و رانت خواری ،

 پورسانت بازی  معاملات میلیاردی ، ورشکست شدن کارخانجات  و بخشش آنها به

 دوستان گرمابه و گلستان ، زمین خواری های گسترده ، نابودی جنگلها و دریاها ،

استفاده از بیت المال  برای حفظ موقعیت و جایگاه شخصی ، کارشناسی های احساسی

 و غیر منطقی پروژه ها ... اصلا یکی می تواند به من بگوید در این ممملکت چه خبر هست ؟؟؟؟؟؟؟

ما با وطن مان ، با سرزمین عزیزمان داریم چه کار می کنیم ؟؟؟

تازه این خبرهایی هست که گندش در می آید و کاملا کنترل شده هست .

چه بسا  اتفاقاتی که ده سال بعد یا سی سال بعد صدایش در می آید یا اصلا در نمی آید .

چه جوری انتظار داریم  ما بتوانیم حرف اول را در منطقه بزنیم ؟. چه گونه می توانیم با این حرف ها

در دنیا نمونه شویم .؟

یعنی نمی شود یک ذره  به اندازه سر سوزن  ، نسبت به  این آب و خاک  تعصب  داشت ؟

بی غیرتی هم  حد و اندازه دارد .  یادم هست  یک پیرمرد با خدایی بود می گفت : اگر اسلام گفته

شراب نخورید برای این است که بی غیرتی می آره  اگر گفته خوک نخورید چون بی غیرتی می آره

اگر گفته مال حرام نخورید چون بی غیرتی می آره .. و همین جوری می گفت ..

 و من دارم به این نتیجه می رسم ظاهرا ما داریم خیلی بی غیرت می شویم .

بی غیرتی  و بی تعصبی  بزرگ ترین درد اجتماع امروز ما ایرانی هاست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:4  توسط صدرا  | 

ما اَصِفُ مِنْ دار اَوَّلُها عَناءٌ. وَ آخِرُها فَناءٌ. فى حَلالِها حِسابٌ،
چه بگويم از خانه اى كه ابتدايش سختى، و سرانجامش نيستى است. در حلالش حساب،
وَ فى حَرامِها عِقابٌ. مَنِ اسْتَغْنى فيها فُتِنَ، وَ مَنِ افْتَقَرَ فيها حَزِنَ.
و در حرامش كيفر است. ثروتمندش دچار فتنه و آزمايش، و تهيدستش گرفتار اندوه است.
وَ مَنْ ساعاها فاتَتْهُ، وَ مَنْ قَعَدَ عَنْها واتَتْهُ. وَ مَنْ اَبْصَرَ
آن كه در طلبش كوشيد به آن دست نيافت، و آن كه زحمتى نكشيد خود به او روى نمود. هر كه به ديده عبرت
بِـهـا بَـصَّـرَتْـهُ، وَ مَـنْ اَبْـصَـرَ اِلَـيْـها اَعْـمَـتْـهُ.
به آن نگريست او را بينا كرد، و هر كس به چشم خريدارى به آن نظر نمود او را به نابينايى دچار ساخت.
] اَقُولُ: وَ اِذا تَأَمَّلَ الْمُتأَمِّلُ قَوْلَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ: «مَنْ اَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ»
مؤلف: هر كه در اين گفتار امام عليه السّلام خوب بينديشد: «هر كه به ديده عبرت به آن نگريست...»
وَجَدَ تَحْتَهُ مِنَ الْمَعْنَى الْعَجيبِ وَالْغَرَضِ الْبَعيدِ ما لاتُبْلَغُ غايَتُهُ، وَلا يُدْرَكُ غَوْرُهُ،
معنايى بس عجيب و هدفى بى نهايت دوردست در آن مى يابد كه هرگز به نهايت و غور آن نتوان رسيد،
وَلاسِيَّما اِذا قَرَنَ اِلَيْهِ قَوْلَهُ: «وَ مَنْ اَبْصَرَ اِلَيْها اَعْمَتْهُ»،
بهويژه آن گاه كه جمله «و هر كس كه به چشم خريدارى به آن نظر نمود...» را در كنار آن قرار دهد،
فَاِنَّهُ يَجِدُ الْفَرْقَ بَيْنَ «اَبْصَرَ بِها» وَ «اَبْصَرَ اِلَيْها» واضِحاً نَيِّراً، وَ عَجيباً باهِراً.[
زيرا فرق ميان «آن را واسطه ديد قرار داد» با «آن را منظور نظر قرار داد» را بسيارواضح و روشن و عجيب و آشكار مى يابد.

نهج البلاغه خطبه ۸۱

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 16:43  توسط صدرا  | 

 

احتمالا  جریان آمنه را شنیده اید . همان دختری که نه به عنوان اولین قربانی  عمل وحشیانه

 اسید پاشی و نه آخرین قربانی آن  فعلا در تیتر جراید  و رسانه های ما قرار دارد .

روی سخنم با آمنه نیست . روی سخنم با  آن فردی است که حکم قصاص مجرم را تعلیق کرد .

 

روی سخنم با آن کسانی است که  به نزد آمنه می روند و از او می خواهند گذشت کند .

روی سخنم  با آن وکیلی است که به هر نحوی تلاش می کند که این حکم اجرا نشود و یا

تمام کسانی که فکر می کنند  اجرای این حکم نا عادلانه است .

اگر  خواهر یا دختر شما  قربانی این اسید پاشی بود و به جای آمنه و در وضعیت فعلی

او قرار می گرفت  باز هم  چنین نظر روشنفکرانه ای می دادید ؟

تو رو به خدا بس کنید این ادا و اطوار های روشنفکری را .

اگر من جای قاضی بودم مطمئنم تمام وجود این وحشی را در داخل اسید فرو می کردم.

من از آمنه حمایت می کنم  و به هر کمپینی که از آمنه حمایت کند خواهم پیوست.

امید وارم  دوستان رسانه ای و خبر نگار  من به این موضوع توجه کنند و آمنه را تنها نگذارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:3  توسط صدرا  | 

 

خانه من  در یکی از محلات تقریبا با اصالت و قدیمی هست

زمانی که به این منزل کوچ می کردم خیلی از ویژگی های مثبت این منطقه را در نظر گرفتم و آمدم

اما متاسفانه چند وقتی است که شاهد ماجرا هایی هستم که عزم مرا بر کوچ کردن از

 این منطقه و محله جزم کرده است .   تقریبا یکی دو شب پیش بود،

 در حال مطالعه بودم  ( حدودا ساعت یازده شب بود ) که صداهایی زنانه من ر ا از عالم متن

 به حاشیه برد.

ابتدا به ساکن توجه نکردم تصورم بر این بود که مشاجره خانوادگی هست 

اما به تدریج صداها بلندتر و به جیغ بنفش نزدیکتر می شد .

هر از چند گاهی هم الفاظی رکیک و ناموسی با الحان متفاوت ضمیمه این هیاهو می شد .

بر حسب کنجکاوی به بیرون از خلوت تنهایی خودم خزیدم و به خیابان رسیدم ..

چهار تا دختر با وضعیتی ناگفتنی، چنان به جان هم افتاده بودند و یکدیگر را عریان می کردند و

الفاظی را  که دشنام های ناموسی بود و بار جنسیتی داشت مداوم بار هم می کردند

با تعجب و افسوس به آنها می نگریستم .

مادران فردای این سرزمین یعنی اینان هستند؟

وای بر ما .... وای بر ما ..

باید کلی به داشتن این نو گلان  عزیز تربیت یافته افتخار بورزیم  ..؟

ما چه کردیم که نسل ما اینگونه به بیراهه می رود ؟

کجای مسیر را اشتباه رفتیم ؟ چه خطایی را مر تکب شدیم ؟

مطمئننا آیندگان  از اینکه پدران و مادرانی اینچنین بی هویت تحویل آنها دادیم ، از ما راضی نخواهند بود.

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 13:6  توسط صدرا  | 

 

 

به تازگی  سرویس بلاگفا  خیلی اذیت می کنه...البته شنیده بودم  که از نظر تعهد و اخلاق

 افت پیدا کرده  ولی باید لمسش می کردم که کردم . که به دنبال کوچ کردن از این سرویس هستم . 

متاسفانه این هم یکی از درد های بزرگ ما ایرانی هاست . به محض اینکه احساس می کنیم

متاع ما بازار پیدا کرده است بلافاصله قر و فر مون زیاد می شه ..

تصور می کنیم  چون الان خواهان زیاد داریم بهترین فرصت هست برای اینکه بتوانیم از

 دیگران سواری بگیریم  و به جای اینکه کیفیت  کارهامون رو بهتر کنیم ،بدتر می کنیم .

شما هم حتما تجربه کردید . مثلا یک نانوایی را در نظر بگیرید  که مردم یک محله به

هر دلیلی مجبور هستند ازایشان نان تهیه کنند.

بداخلاقی ، کم فروشی ، کیفیت بد نان و بی احترامی را مردم آن محله باید به جان بخرند

تازه بدهکار فرد هم می شوند چون ایشان پیش فرضشان این است  که  مردم به او محتاج

 هستند نه ایشان  به مردم .

شما را ارجاع می دهم  به  شعار این غربی های خدا نشناس که می گویند

حق با مشتری است  و مقایسه اش با تکریم مشتری و ارباب رجوعی درفرهنگ خودمان .

ارباب رجوع به نظر من لغت  بسیار چندش آوری است حداقل برای ما .

برای انسانهایی مثل ما که از خدمت گزاری فقط  افاده سیاسی و اجتماعی اش

 را آن هم تازه در حرف و نه عمل  بلدیم ، واژه هایی چون رعیت سواری بیشتر شایسته است .

مثلا برای فهم فرهنگ ما  می توان به جای واژه مردم سالاری از مردم سواری بهره جست .

به جای  تکریم  مشتری می توان از تخریب مشتری استفاده کرد .

به جای عزت مندی از  تعظیم مداری و به جای حکمت از حماقت  کاربرد بیشتری دارد .

چون  اینگونه فهم می شود که ملت ایران  در دوره ناندرتالیسم اجتماعی - فرهنگی

غوطه می خورد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:43  توسط صدرا  | 

 

 

سوختند  تا نسوزیم

 

دیروز چند تا شون برگشتند به جمع مون . اینکه چند تا دیگه اشون 

نیومدن یا تا حالا چند تا شون برگشتند زیاد مهم نیست

اصلا تعداد مهم نیست . مهم اینه که ما برای تنها یکی از آنها

  چقدر جواب داریم  ؟؟؟؟

چند تا بمونه پیش کش ...

 نمی دونم  چه جوری رویمان شد به استقبالشون بریم ..

حتما انها به جای ما خجالت کشیدند.

نقل هست که مرحوم آیت الله بهجت  به خاطر چشم برزخی

 که داشتند به صورت هیچ کس نگاه نمی کرد چون به حقیقت

آن فرد پی می بردند.

شما اگر دلتون می خواد، تعمیمش بدید به برگشت شهدا به شهر

 و دیدن حال و روز مردم شهر...

به نظر شما مصیبت بالاتر از این می شه ؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:24  توسط صدرا  |